سهیلا وحدتی بنا

فرهنگ قبيله اي ما و “من”

رسوبات فرهنگ قبيله اي ديرپاست و در ميان ما فراوان است. در اينجا فقط يک نمونه کوچک از آن همه ذکر مي شود: تقبيح حضور واژه "من" در ادبيات و نوشتار ما پارسي زبانان که سمبل نفي هويت فردي است. اگر به نوشته هاي فارسي نگاه کنيد، واژه "من" را در نو شته هاي ادبي و علمي و تحقيقِي و سياسي ما بسيار کم مي بينيد. معمولا از شکل اول شخص جمع به جاي اول شخص مفرد استفاده مي شود، يا اينکه جمله به شکل مجهول مي آيد که نيازي به کاربرد فاعل به صورت اول شخص مفرد نباشد. در مواقعي نويسنده حتي نام خود را به شکل سوم شخص مفرد به کار مي برد مثل "سعديا" و "حافظا".

فرهنگ قبيله اي هويت قبيله اي را تبليغ مي کند و هويت فرد در قبيله انکار و سرکوب مي شود. فرد بدون قبيله قادر به زندگي نيست و نيز قادر به خروج از قبيله خود و ورود به قبيله ديگري نيست زيرا که مرزهاي هرقبيله اي مشخص است و پيوند هاي درون قبيله اي اين مرزها را مستحکم و مشخص نگاه مي دارد. عبور از مرزهاي قبيله اي و رفتن از يک قبيله به قبيله ديگر يا به عنوان فاتح امکان دارد يا به عنوان برده و زن!

کسي که قبيله خود را ترک مي کند و به قبيله ديگر مي رود، نه تنها از جانب قبيله خود تکفير مي شود، بلکه از جانب قبيله جديد نيز تحقير مي شود. پس احترام قبيله براي هر عضو آن واجب است چرا که منزلت فرد فقط و فقط در قبيله خودش تعريف مي شود و به منزلت قبيله بستگي دارد تا جايي که اگر قبيله اي در جنگي شکست بخورد، همه افراد آن قتل عام و اسير مي شوند و اگر پيروز شود، همه از تاراج سهم مي برند. از اين رو احترام قبيله واجب است و قبيله چنان براي هر فرد مقدس مي شود که هويت فردي که هيچ، زندگي فردي هم در پاي آن به راحتي فدا مي شود.

رسوبات فرهنگ قبيله اي ديرپاست و در ميان ما فراوان است. در اينجا فقط يک نمونه کوچک از آن همه ذکر مي شود: تقبيح حضور واژه “من” در ادبيات و نوشتار ما پارسي زبانان که سمبل نفي هويت فردي است. اگر به نوشته هاي فارسي نگاه کنيد، واژه “من” را در نو شته هاي ادبي و علمي و تحقيقِي و سياسي ما بسيار کم مي بينيد. معمولا از شکل اول شخص جمع به جاي اول شخص مفرد استفاده مي شود، يا اينکه جمله به شکل مجهول مي آيد که نيازي به کاربرد فاعل به صورت اول شخص مفرد نباشد. در مواقعي نويسنده حتي نام خود را به شکل سوم شخص مفرد به کار مي برد مثل “سعديا” و “حافظا”.

اما آنجايي که فرد واقعا مجبور مي شود از خود صحبت کند، به جاي واژه “من” از کلمات ضمير سوم شخص مفرد استفاده مي کند مانند واژه هاي “اينجانب"، “حقير"، “بنده"، “صاحب اين قلم"، “نگارنده"، “راقم اين سطور"، و واژه هاي ديگري که از تواضع و حتي ادعاي حقارت فرد حکايت دارد و همه در قالب صفت ها و ضميرهايي براي سوم شخص مفرد بيان مي شود چرا که اذعان حضور و موجوديت “من” در فرهنگ قبيله اي، گناه است و قد افراشتن هويت فردي را مي رساند و به نحوي غيرمستقيم تعارض با فرهنگ قبيله اي را تداعي مي کند، فرهنگي که جمع را هميشه بر فرد غالب مي داند و فرد را با همه اجزاي هويتش پنهان مي کند.

فرد جرات ابراز هويت فردي خود را نمي يابد، حتي شهامت به کار بردن واژه “من” را در حضور جمع نمي يابد! اين نوعي بي ادبي به جمع تلقي مي شود، نوعي گستاخي است و نوعي توهين به جمع قبيله اي است که همه يکسان فکر مي کنند ويکسان مي انديشند و واحدهاي زندگي را يکسان مي پذيرند و عرض اندام يک فرد را بر نمي تابند و آن را گستاخي مي شمارند.

فقط در سالهاي اخير است که برخي نويسندگان ادبي و شعراي ما “من” را در حيطه بيان احساسات شخصي استفاده مي کنند و کم کم برخي حتي جرات استفاده از اين واژه را در بيان عقايد خود پيدا مي کنند. ولي هنوز هم بسياري از روشنفکران ما از اذعان به هويت فردي خويش در قالب واژه “من” ابا دارند و هنوز هم در نوشته هاي حتي بس روشنگرانه، ما نه با فرد نويسنده، بلکه با “صاحب قلم” و “نگارنده” روبرو هستيم، يعني کسي که فقط در رابطه با نوشتار مشخص مي شود و نه در رابطه با خواننده و افراد ديگر. فرد هنوز هويت مجهولي دارد و به عمد از ابراز هويت خود طفره مي رود و پرواي آن را دارد که به “جمع” خوانندگان توهين شود و حرمت قبيله با ابراز وجود “من” با همه ارزش هاي جمعي که منافي فرد و فرديت است، بشکند.

در اين ميان زنان پيشرو و سنت شکن هستند چرا که در طول تاريخ کمتر “نگارنده” و “صاحب قلم” بوده اند، يا تقريبا اصلا نبوده اند. از آنجاييکه زنان در هويت قبيله اي به هر صورت انکار شده اند، اول بايد هويت خود را مي يافته اند تا بتوانند ابراز وجود کنند و سخن بگويند. پس زنان در سخن و نوشتار به ناچار با “من” آغاز کرده اند. نمونه بارز زني که از “من” گفت، فروع است که شهامت آن را يافت که به “من” خودش نگاه کند و با همه سرگشتگي و آشفتگي حاصل از اين نگاه، بي پرده از “من” زنانه خويش سخن گفت. عصيان فروغ در بيان زن بودن او خلاصه نمي شود، بلکه عصيان فروغ در بيان “من” بودن او بود که حريم سنت و قبيله را شکست و در جستجوي “من” خود، زن بودن خود را کشف کرد.

اکنون حريم “من” به روي بسياري از ما در دنياي احساسات شخصي مان گشوده شده، ولي هنوز در بيان عقيده خود “من” را بطور کامل در همه ابعاد آن نيافته ايم. خوشبختانه زمان آن براي همه ما اعم از زن و مرد فرا رسيده که احترام به فرد را بياموزيم و اول از همه احترام به فرد خويش را بياموزيم و هريک از ما، نه با شرم، بلکه به عنوان يک واقعيت ملموس از “من” و “عقيده من” و “نظر من” صحبت کنيم. گرچه لفظ “من” در قبيله لفظ ادبي و باارزشي نيست، اما واقعيت اين است که ديگر قبيله براي ما مقدس نيست و ديگر ارزش هاي قبيله اي نميتواند سد و مانع ابراز عقيده و نظر “من” هاي ما باشد. 

تعدادی از آخرین یادداشت ها