سهیلا وحدتی بنا
باز تابي از “عقل آبي” شهرنوش پارسي پور
من اين عقب نشسته ام و نظاره ميکنم
چهار نفري توي يک اتاق نشسته اند و دارند با هم صحبت ميکنند، دو بدو و گاه همه باهم و گاه يکي با همه. و من، نفر پنجم، گاه در حرفهايشان شريک ميشوم و گاه گوش ميکنم. نشسته ام و به راهروهاي گفتارها وبه تالارهاي موضوع هاي مختلف حرفهايشان نگاه ميکنم.دونفر ته اتاق با هم به يک تالار رفيع ميروند و از ديگران فاصله ميگيرند تا آنجا که ما را نمي بينند و آنجا تابلوهاي سياسي گذشته را با هم نقد ميکنند با لحني که گاه سياسي است و گاه ادبي و گاهي هم انگار که با پيژامه جلوي هم ايستاده اند و حرفهايشان خيلي خودماني ميشود و باصداي خنده شان يک دفعه از تالار بيرون مي پرند و دوباره ته اتاق جاي مي گيرند و به ديگران نگاه ميکنند و ما هم به آنها زل ميزنيم و همه ما ن با هم روي سن ميرويم تا يک نمايش معاشرتي خوش آيند را بازي کنيم.
چهار نفري توي يک اتاق نشسته اند و دارند با هم صحبت ميکنند، دو بدو و گاه همه باهم و گاه يکي با همه. و من، نفر پنجم، گاه در حرفهايشان شريک ميشوم و گاه گوش ميکنم. نشسته ام و به راهروهاي گفتارها وبه تالارهاي موضوع هاي مختلف حرفهايشان نگاه ميکنم.
دونفر ته اتاق با هم به يک تالار رفيع ميروند و از ديگران فاصله ميگيرند تا آنجا که ما را نمي بينند و آنجا تابلوهاي سياسي گذشته را با هم نقد ميکنند با لحني که گاه سياسي است و گاه ادبي و گاهي هم انگار که با پيژامه جلوي هم ايستاده اند و حرفهايشان خيلي خودماني ميشود و باصداي خنده شان يک دفعه از تالار بيرون مي پرند و دوباره ته اتاق جاي مي گيرند و به ديگران نگاه ميکنند و ما هم به آنها زل ميزنيم و همه ما ن با هم روي سن ميرويم تا يک نمايش معاشرتي خوش آيند را بازي کنيم.
چهار نفري توي يک اتاق نشسته اند و دارند با هم صحبت ميکنند، دو بدو و گاه همه باهم و گاه يکي با همه. و من، نفر پنجم، گاه در حرفهايشان شريک ميشوم و گاه گوش ميکنم. نشسته ام و به راهروهاي گفتارها وبه تالارهاي موضوع هاي مختلف حرفهايشان نگاه ميکنم.
دونفر ته اتاق با هم به يک تالار رفيع ميروند و از ديگران فاصله ميگيرند تا آنجا که ما را نمي بينند و آنجا تابلوهاي سياسي گذشته را با هم نقد ميکنند با لحني که گاه سياسي است و گاه ادبي و گاهي هم انگار که با پيژامه جلوي هم ايستاده اند و حرفهايشان خيلي خودماني ميشود و باصداي خنده شان يک دفعه از تالار بيرون مي پرند و دوباره ته اتاق جاي مي گيرند و به ديگران نگاه ميکنند و ما هم به آنها زل ميزنيم و همه ما ن با هم روي سن ميرويم تا يک نمايش معاشرتي خوش آيند را بازي کنيم.
نفر دست چپ من گاه عقب عقب ميرود و از ما فاصله ميگيرد و از دور نگاهمان ميکند که فقط ما را گم نکند و اگر لازم شد کنار ما برگردد. اما بس دور است. صدايمان را نمي شنود و باسرعت ثابتي با اين که رو به ماست به طرف عقب حرکت ميکند. نفر دست راست من زل زده به دو نفر ته اتاق و خيلي دلش ميخواهد که همراه آنها به تالار رفيع برود و تابلوهايي را که آنها مي بينند ببيند و نظرش را با آنها در ميان بگذارد. اما آنها طوري راه ميروند که براي او جايي نيست و او با نگاهش و گوشهايش فاصله ي خودش را با آنها کم نگاه ميدارد. اما آنها بي پروا فاصله شان را با او زياد ميکنند و بدون توجه به او به گردش هايشان در تالارادامه ميدهند.
من اين عقب نشسته ام و نظاره ميکنم سفرهايمان را به تالارهاي مختلف ذهني مان که گاه مشترک است و گاه دور از هم و آنگاه که همه مان به حضورمان در اين اتاق رضا يت ميدهيم و في البداهه نمايش مهماني را از سر ميگيريم، لذت ميبريم از تعارف هايي که بين همديگر رد وبدل ميکنيم بي توجه به اينکه چگونه در مقابل يکديگر اينقدر به تالارهاي مختلف ميرويم و مي آييم. انگار که تعارف نکردن به همديگر هيچ اشکالي نداشته و چون چشمهايمان اين رفت و آمد را نديده و فقط در ذهنمان بوده، هيچ اشکالي ندارد. انگار که وقتيکه دو نفر ته اتاق جلوي همديگر با پيژامه راه ميروند و غش غش ميخندند و بعد طوري به ما وانمود ميکنند انگار که هميشه لباس مرتب به تن دارند واقعا باورشان شده که ما پيژامه هايشان را نديده ايم. نفر دست چپ من فکر ميکند که چون ما را نگاه ميکند ما نمي فهميم که او چقدر از ما فاصله ميگيرد و بي خداحافظي و سلام ميرود و مي آيد. نفر دست راست هم خودش را به خريت زده و کتمان ميکند که آن دو نفر او را با خودشان به هيچ جا نمي برند چون که حضور جسمي هيچ کدامشان هيچ جايي نميرود.
من هم اينجا نشسته ام و نظاره ميکنم اينهمه رفت و آمد با ادبانه و بي ادبانه را و مانده ام که آيا بايد به روي خودم بياورم که از پيژامه پوشيدن در مهماني بدم مي آيد يا نه. آيا بايد به نفر دست راست بگويم اينقدر اصرار نکن بيفايده است و بشين سرجايت، و آيا بايد به نفر دست چپ بگوي» که من همه حرکتهايش را مي بينم و خر نيستم و مي بينم که مي رود و با همه حرف هايش را ميزند ولي جلوي من ساکت مي نشيند تا برگردد، يا نه؟ و مانده ام که من در اين مهماني پر رفت و آمد چرا در همين اتاق سر جايم نشسته ام و ديگرا ن را فقط مي بينم. چرا پا نميشوم براي خودم بگردم. يک دفعه تصميم خودم را ميگيرم و به روي بالکن ميروم. مثل يک تازه عروس. کنار يک گلدان شمعداني مي نشينم و با ادب و نزاکت به ديگران دست تکان ميدهم و سلام و عليک و خوش و بش ميکنم. اما زحمت اينکه از پله ها پايين بيايم و از نزديک با آنها صحبت کنم را به خودم نميدهم. نميخواهم که در صحبت هايشان شريک شوم. فقط ميخواهم با لذت تماشا کنم. بعلاوه، هر وقت هم که خواستم سرم را بر ميگردانم و به اتاق خودم نگاه ميکنم. توي اتاقم شهرنوش نشسته و دارد به من از فضاهاي خالي رابطه ها سخن ميگويد. قبلا فقط از فضاهاي خالي اتاق ها و فضاهاي خالي ذهن ما ميگفت، اما حالا فضاهاي خالي رابطه ها را به من نشان ميدهد. ميگويم راست ميگويي. ببين چه همه فضا توي اين اتاق کوچک ريخته، همه اش خالي. مي توانيم دو بدو و يا تنها توي اين فضا ها راه برويم، بدوبدو کنيم و حتي گم شويم و همديگر را نبينيم...
اما فضاهاي خالي پر از ديوارهاست. ديوارهاي خالي اما بلند. ديوارهاي ذهني و احساسي. عشق فکر ميکنم توي همين فضاهاي خالي پيدا ميشود. آنجايي که فکر ميکني که تنهاي تنها هستي و هيچ کس نيست و مي بيني که يک نفر ديگر هم درست در همان لحظه کنار تو ايستاده و تو حس ميکني که او هم همان ديوارهاي ذهني را دارد و همان فضا ها را و همان فاصله ها را با ديگران و مي بيني که توي اين فضاي بزرگ چقدر به هم نزديک هستيد و بايک لبخند گرم نگاه، هردو تصديق ميکنيد که فاصله ها را زيرپا گذاشته ايد وهمديگر را يافته ايد. بگذريم که هميشه فاصله ي مشترک از ديگران نزديکي را نميرساند، اما يافتن نقشه مشترک در اين فضاهاي ذهني بسيار زيباست و عموما به عشق ميرسد.
داشتم از شهرنوش ميگفتم. توي گفتارش از فضاهاي خالي بود که شناختمش. انگار که دنياي جديدي را نشانم داد، شهري را که من فقط ميدان عمومي اش را ديده بودم و هميشه آنجا زندگي کرده بودم. نميدانستم خانه هاي بزرگ و ميادين فراواني در آنجا هست. نميدانستم فضاهايي هست که يک آدم چاق ریشو در آنجا فقط فقر ميفروشد و آدم لاغري هم هست که در يک حجره که ندارد، ابعاد بزرگ فروتني اش را مثلا رسم ميکند و اعجاب همه را بر مي انگيزد.
شهرنوش مرا به خانه اش برد و بسي از تالار ها را نشانم داد. فضاهاي خالي را و اينکه با چه پر ميشود و عجيب اينکه آنهمه فضا ها را، بس که خالي بود، هرگز نديده بودم! شايد هميشه نگاهم آنجا ميافتاده و آنهمه فضا را ، چون تهي بوده، موجود ندانسته بودم. شهرنوش وزن سنگين “تهي” بودن را برايم شماره کرد و دست مرا، همرا ه همه جمعيت شهر، گرفت و همه مان را به تک تک تالارهايي که ساخته بود برد و همه جا را به ما نشان داد. تابلوهايي را که به ديوارها آويخته بود، برخي يادگار مادر بزرگش طوبي بود، و برخي آرزوهاي فرزندي که به دنيا نياورده بود. داستان رحمش را گفت و فاصله اش را با مردي به ما نشان داد. بعد جلوي ما چنان حرف زد که همه حواسمان روي او متوقف ماند و بعد محو شد و در همه خانه اش حل شد و يک دفعه ما بوديم و خانه و خانه آنقدر بزرگ شد که ما همه در آن پراکنده شديم و همديگر را ديگر نمي ديديم و آنقدر آنجا مانديم تا ديديم که ديوارهاي خانه اش همه از آينه است. در آينه طرح من بود و من شکل شهرنوش بودم و وقتي که خنديدم تازه ديدم که همه مراحل آتش را نديده ام و فقط وقتي که سرم را برگرداندم ديدم که شهرنوش از آبي به بيرنگي ميزند و بيرنگ داشت ميسوخت و من هرم او را در فضا حس کردم و ديدم که فضا پر شده است. فضا ديگر خالي نبود و من از هرم او گرم مي شدم...
مدتها ديگر شهرنوش را نديدم. تا اين که يک روز او را در ميدان شهر ملاقات کردم و تعجب کردم شايد از اينکه اوهميشه در خانه نيست و گاه مثل همه مردم به ميدان عمومي هر مي آيد و مثل همه ما با فاصله هاي نزديک از ديگران راه ميرود.
دلم ميخواست فرياد کنم و با ايجاد انعکاس صدايم در تونل بلند رابطه مان به او بگويم که مي توان فاصله ها را با "اکو" اندازه گرفت. شايد دلم ميخواست توي تونل بدوم و به او برسم وبعد دست او را بگيرم و با هم تونلهاي فاصله ي آدمهايي را که کنار همديگر راه ميروند به کيلومتر بشماريم. اما او زنبيلي دستش بود و از هوا نور آفتاب را ميچيد و در زنبيل مي ريخت و لبخند ميزد. خسته بود از سردي همه تالارهاي بزرگ و تن اش پيدا بود که به آفتاب نياز دارد. شايد هم نقشه هاي ما از شهر با هم همخواني نداشت و من او در دو نقطه ي متفاوت راه ميرفتيم. اما چون همديگر را ميديديم من تصور ميکردم که در يک نقطه داريم با هم شهر را مي بينيم. بهش گفتم “سلام” و او گفت “سلام” و خنديد. و من بهش گفتم “شهرنوش!” و او باصدايي محکم و گرم گفت “بعله؟...”
Next entry: خدا را شکر که زنده هستیم!
Previous entry: داستان غمانگیز دوجنسهها در ایران